image_pdfimage_print

 

 

انّا للّه وَ اِنّا اِلَیْهِ راجِعوُن

با نهایت تأسف و تأثر باید درگذشت استادی را تسلیت عرض کنیم که وی از قدیمی ترین روزنامه فروش های جهان و نیز رکوردار گینس بوده است

چه زود گذشت استاد محمد ابراهیم رنجبر که لبخندهایت همیشه داغدارترین فرد را نیز نرم می کرد و حال خود داغدار تو شدیم

حال زبان قاصر از بیان این درد که از خدواند بزرگ و منان برایت غفران واسعه الهی و برای کلیه همکاران ، اهالی رسانه کشور و بازماندگان و خانواده ایشان صبری جمیل و اجری جزیل را مسئلت داریم و به همین منظور به پاس ادب و احترام در ادامه سرگذشت زندگی استاد محمد ابراهیم رنجبر را با هم مرور می کنیم

همچنین بنابه اعلام روابط عمومی اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان البرز مراسم تشییع پیکر پاک استاد محمد ابراهیم رنجبر روز شنبه ۱۷ فروردین ماه ۱۳۹۸ ساعت ۱۰ صبح از مقابل درب این اداره واقع در استان البرز ، شهرستان کرج ، میدان آزادگان ، ابتدای خیابان مطهری ، اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان البرز به سمت بهشت سکینه س برگزار می گردد

 

 

استاد محمد ابراهیم رنجبر امیری ؛ متولد روز چهارم اسفندماه ۱۳۰۷ در امیرکلای بابل

 

محمد ابراهیم رنجبر امیری متولد سال ۱۳۰۷ است که از سال ۱۳۱۶ کار فروش روزنامه را در تهران آغاز کرد. این روزنامه نگار قدیمی تا کنون چند کتاب از جمله ’۷۶ سال با مطبوعات’ و ‘ خاطرات قدیمی ترین روزنامه فروش ‘ را به رشته تحریر درآورده است.

 

تصویر پسرک می‌آید جلوی چشمم. پسرک استخوانی با چشم‌های روشن. پسرک ترسیده که از خانه‌شان در بابل فرار کرده؛ از دست زن‌بابا. آمده تهران تا مادر و خواهرش را پیدا کند؛ مادری که هفت سال پیش‌ترش، وقتی پسر دو ساله بوده، مُهر طلاق خورده توی شناسنامه‌اش. تهران، شهر بی‌در و پیکری است برای یک پسر ۹ ساله.

 

سال ۱۳۱۶ است. محمد ابراهیم سرگردان شهر شلوغ است. از ایستگاه راه‌آهن، همان جایی که پایش به تهران رسیده، یک‌راست می‌برندش کلانتری تا تحویل پرورشگاه داده شود. می‌ترسد، باز هم فرار می‌کند. می‌شود شاگرد کله‌پز. دو سال می‌گردد تا مادرش را عاقبت پیدا می‌کند.

 

خانه درندشت پامنار در ذهنم مجسم می‌شود. ستون‌های رنگ و رو رفته و قاب پنجره‌های کهنه. خانه‌ای با ۱۰ – ۱۵ اتاق دور و برش. با همسایه‌هایی که هرکدام مستأجر یک اتاقند و مادر و خواهر محمد ابراهیم، ساکن یکی از اتاق‌ها. ماهی ۲۵ ریال اجاره می‌دهند. سه نفر که می‌شوند، کرایه می‌شود ۳۰ ریال.

 

محمد ابراهیم رنجبر امیری، نفسی تازه می‌کند تا قصه را ادامه دهد. گذشت سال‌ها، از آن پسرک استخوانی، پیرمردی ساخته که چشم‌های روشنش، تنها نشان باقی‌مانده از آن روزهاست.

 

همسایه‌های خانه پامنار، غروب‌ها دور هم جمع می‌شوند در حیاط بزرگ. دوتایشان روزنامه‌فروش هستند. محمد ابراهیم می‌نشیند پای حرف‌هایشان. جنگ جهانی دوم هنوز شروع نشده. یکی از پیرمردها به آن یکی می‌گوید: «می‌خواهم پسر “سید خانم” را ببرم سر کار.» سید خانم مادر محمد ابراهیم است که از آن وقت دیگر می‌شود شاگرد روزنامه‌فروش. روزی یک قران هم مزد می‌گیرد.

 

محمد ابراهیم پای پیاده با گالش‌هایی که جابه‌جا پاره شده، راه می‌افتد توی خیابان لاله‌زار و استانبول و حوالی سپه. چهره کودک روزنامه‌فروش ثبت می‌شود در خاطره خیابان.

 

سال‌ها می‌گذرد. پیرمردها می‌روند و محمد ابراهیم، خودش کار را به دست می‌گیرد. اوستا می‌شود برای خودش. عشقش به مطبوعات، نگهش می‌دارد تا همین‌جا. خاطره‌ها در ذهنش رژه می‌روند. یاد آن روز می‌کند که گرفته بودنش به جرم نوشتن جزوه علیه دربار. برده بودنش شهربانی. همان روزی که اتاق رئیس شهربانی آتش می‌گیرد. می‌خندد. عصای چوبی زیر دستش تکان می‌خورد.

 

از روزنامه‌هایی اسم می‌برد که به قول خودش، حالایی‌ها اسمشان را هم نشنیده‌اند. «خدنگ»، «جهان امروز»، «جوانمردان»، «جمعه» و… حالا دیگر هیچ کدامشان نیستند جز چندتایی مثل «خراسان»، «اطلاعات» و «کیهان» هم که همیشه بوده‌اند.

می‌گوید: «روزنامه‌فروش‌های حالا که روزنامه‌فروش نیستند. شده‌اند سوپرمارکت. من خودم کیوسک داشتم. حالا هم دارم ولی نه از این کیوسک‌ها که همه‌جا هست. روزنامه‌فروشی واقعی.»

 

به نظرش آن وقت‌ها روزنامه‌ها مردم‌پسند‌تر بودند. حالا با اینکه تنوع روزنامه‌ها زیاد است اما همه‌شان یک حرف را می‌زنند.

 

باز هم می‌رود توی خاطرات. تیترها در ذهنش مرور می‌شوند. خاطرات را جمع کرده توی یک کتاب؛ همه‌شان را که نه؛ مهم ترینشان را. «خاطرات یک روزنامه فروش». با خنده می‌گوید: «کتابم چاپ شده. نایاب هم شده.» کتاب دوم را هم در دست چاپ دارد. اسمش «۷۶ سال با مطبوعات» است.

 

کارت‌های خبرنگاری را نشانم می‌دهد. مال اطلاعات هفتگی و خانه مطبوعات کرج است. می‌گوید: «خبرنگار افتخاری اطلاعات هفتگی هستم. البته دروغ چرا؛ کار خبری نکرده‌ام. جزو پیشکسوتان خانه مطبوعات کرج هم هستم. عشق به مطبوعات است دیگر. کاری‌اش نمی‌شود کرد.»

 

روی کارت‌ها عکس محمد ابراهیم ۸۶ ساله با موهای سپید، جا خوش کرده. عکسی را نشانم می‌دهد. پسری جوان، شاید حدود ۱۸ ساله، روی دوچرخه نشسته. ترک بندش، یک دسته قطور روزنامه. قدیمی‌ترین روزنامه فروش ایران، حالا روبه‌رویم نشسته و برای عکاس لبخند می‌زند.

 

اسمش را به عنوان قدیمی‌ترین روزنامه فروش دنیا، در کتاب رکوردهای گینس هم ثبت کرده‌اند.

 

توی چشم‌های روشنش که از پشت عینک درشت، خیس و تار به نظر می‌رسد، خیره می‌شوم. تصویر پسرک می‌آید جلوی چشمم. پسرک استخوانی. ترسیده. در ایستگاه راه‌آهن شهر بی‌در و پیکر.

خاطرات قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش ایران

کیهان پول بیشتری می‌داد تا اسم اطلاعات را دوم بگوییم

 

محمد ابراهیم رنجبر امیری قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش ایران محسوب می‌شود که الان در قید حیات است.

 

او در بخش دیگری از خاطرات خود چنین گفته است: پس از آنکه روزنامه کیهان، فروش خود را به دست روزنامه‌فروشان سپرد، مدتی ما را جمع کرد و گفت من دو برابر به شما پول می‌دهم تا نگویید «اطلاعات، کیهان»، بلکه اول بگویید «کیهان» و بعد نام اطلاعات را بیاورید.

 

 به گزارش بخش رسانه ایسنا، ششمین نشست تاریخ شفاهی مطبوعات ایران، روز دوشنبه (چهارم خرداد) در فرهنگسرای رسانه برگزار شد. در این نشست محمد ابراهیم رنجبر امیری – قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش ایران – مهمان ششمین نشست تاریخ شفاهی مطبوعات ایران بود.

 

 محمد ابراهیم رنجبر امیری متولد سال ۱۳۰۷ است که از سال ۱۳۱۶ کار فروش روزنامه را در تهران آغاز کرد. وی دارای خاطرات متعددی از فضای مدیریت و فروش مطبوعات در ۷۸ سال گذشته است و با حافظه‌ای فوق‌العاده، روایتی متفاوت از روزنامه‌های ایران به‌ویژه روزنامه‌های اطلاعات و کیهان را در این نشست ارائه کرد.

 

 پدرم بخش بزرگی از باغش را به مدرسه اختصاص داده بود

 

 این روزنامه‌فروش پیشکسوت در ابتدای صحبت‌هایش گفت: در روز چهارم اسفندماه ۱۳۰۷ در امیرکلای بابل متولد شدم و شغل پدرم کشاورزی بود. او با این که سواد زیادی نداشت و تنها عم جزء را می‌دانست، کشاورز خوب و موفقی بود و برای موفقیت هم‌ولایتی‌های خود و با سواد شدن آنان تلاش می‌کرد؛ به‌گونه‌ای که بخش بزرگی از باغ چند هزارمتری خود را به اداره فرهنگ و معارف آن زمان -آموزش و پرورش فعلی- واگذار کرده بود تا بچه‌های روستای امیرکلا بتوانند در آن درس بخوانند. خودش هم در فصلی که کار کشاورزی نبود، به صورت رایگان در مدرسه خدمت می‌کرد و بایت این خدمت و اجاره این املاک، هیچ پولی دریافت نمی‌کرد.

 وی با اشاره به موضوع فرار خود از روستا و آمدن به تهران هم گفت: همان سال‌ها پدر و مادرم اختلاف پیدا کردند و از هم جدا شدند و من زیر دست زن بابایی قرار گرفتم که سن و سال زیادی نداشت و وقتی که یک فرزند دختر و یک فرزند پسر آورد، دیگر تاب تحمل یکدیگر را نداشتیم و من مجبور شدم از دست زن بابا به تهران فرار کنم. آن موقع امیرکلا در چهار کیلومتری بابل قرار داشت و الان به هم چسبیده‌اند. وقتی به تهران رسیدم، دو ماهی در این شهر سرگردان بودم تا توانستم مادرم را پیدا کنم. آن وقت‌ها تهران مثل حالا نبود که ابتدا و انتهایش مشخص نباشد، یک سو لاله‌زار و دروازه یوسف‌آباد و از بالا هم دوراهی یوسف‌آباد بود که الان به میدان سیدجمال‌الدین اسدآبادی معروف است. در قدیم بالای این میدان یک آسیاب بود که به آسیاب گاومیشی معروف بود. ما از لاله‌زار به همراه چند نفر از دوستانم پیاده می‌رفتیم و آب‌تنی می‌کردیم. یوسف‌آباد یک قریه کوچک بود و از آنجا تا ونک بیابان بود.

 

 من از نسل سوم روزنامه‌فروشان ایران هستم

 

 رنجبر با اشاره به این موضوع که قصه فرارم با قطار از بابل به تهران را در جلد اول کتاب خاطراتم و در موضوع امامزاده هشت گنبد آورده‌ام، افزود: من اولین روزنامه‌فروش نیستم. از من قدیمی‌تر هم بودند، اما همه آنها به رحمت خدا رفته‌اند. اکنون من قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش هستم. در اوایل کارم حدود یک سال و نیم با برادران روزنامه‌فروش همسایه به نام‌های کریم و رحیم کار می‌کردم و پس از آن با وجود سختی‌های فراوان، در گوشه خیابان‌های مختلف بساط می‌کردم. چون جثه کوچکی داشتم، خیلی‌ها مرا اذیت می‌کردند و بارها کتک خوردم اما گلیمم را از آب بیرون کشیدم و توانستم کارم را ادامه بدهم. سال‌ها بعد وقتی ازدواج کردم، زمینه استخدامم در اداره دارایی فراهم شد اما من باید با ۲۴۰ تومان یک خانواده سه نفره را اداره می‌کردم. قبل از اینکه دارایی بروم، بعدازظهرها از ساعت ۲ در روزنامه‌ها کار می‌کردم، مثلاً برای روزنامه‌های صبح امروز، فرمان و ملّیون به خبرگزاری پارس می‌رفتم، بولتن اخبار را می‌گرفتم به سردبیر می‌دادم و تا ساعت ۱۰ شب، کارهای سرپایی را انجام می‌دادم.

 

 وی افزود: من سواد زیادی نداشتم. وقتی شمال بودم تا کلاس دوم ابتدایی درس خواندم و قبل از اینکه به تهران بیایم، یک ماهی کلاس سوم را خوانده بودم اما می‌توانستم خبرها را بخوانم. هر وقت بیکار می‌شدم، داستان‌های مجله اطلاعات هفتگی را مطالعه می‌کردم. سال ۱۳۳۰، امتحان دادم و گواهی‌نامه ششم ابتدایی را گرفتم و پس از آن هم تا مقطع دیپلم درسم را ادامه دادم اما متأسفانه روزی که امتحان ریاضی داشتیم روزی بود که در وزارت دارایی استخدام شده و سرپرست ابلاغ شده بودم و نتوانستم سر جلسه امتحان بروم و نشد دیپلم بگیرم.

 نویسنده کتاب «۷۶ سال با مطبوعات» با اشاره به این موضوع که من از نسل سوم روزنامه‌فروشان در ایران هستم، گفت: در واقع تاریخ فروش روزنامه به شکلی که ما کار می کردیم از سال ۱۲۹۹ آغاز می‌شود که پنج نفر به این کار اشتغال داشتند و در دوره دیگر ۱۲ تا ۱۳ نفر به این جمع اضافه شدند و ما جزو گروهی ۳۵ تا ۴۰ نفره هستیم که نسل سوم به حساب می‌آییم. البته تهران آن زمان چهار، پنج خیابان که بیشتر نبود؛ یکی خیابان سپه بود و یکی هم خیابان شاه. خیابان‌های سعدی، فردوسی، لاله‌زار و ناصرخسرو، بوذرجمهری و شوش هم بود. من آن زمان دکه نداشتم. روزنامه‌ها را زیر بغلمان می‌گرفتیم و هر چقدر می‌توانستیم چاخان، پاخان می‌کردیم تا روزنامه‌مان را بفروشیم!

 

 اطلاعات و کیهان نمی‌گذاشتند اتحادیه روزنامه‌فروشان شکل بگیرد

 

 رنجبر امیری با بیان اینکه در دهه‌های ۳۰ و ۴۰ بارها تصمیم گرفتیم اتحادیه روزنامه‌فروشان را تشکیل دهیم، گفت: روزنامه‌های اطلاعات و کیهان همواره کارشکنی‌هایی در جهت ایجاد چنین تشکلی ایجاد می‌کردند و دو مرتبه تشکیل چنین سندیکایی را برهم زدند.

 

 کیهان حاضر بود پول بیشتری بدهد تا اسم اطلاعات را دوم بیاوریم

 

 وی در بخش دیگری از خاطرات خود اظهار کرد: پس از آنکه روزنامه کیهان فروش خود را به دست روزنامه‌فروشان سپرد، مدتی ما را جمع کرد و گفت من دو برابر به شما پول می‌دهم تا نگویید «اطلاعات، کیهان»، بلکه اول بگویید «کیهان» و بعد نام اطلاعات را بیاورید.

 

 وی در پایان افزود: روزنامه فروشی در دوره ما ارج خاص خود را داشت و ضمناً بسیار سخت و پرزحمت بود، اما تأثیرگذار هم بود و من قصد دارم بعد از جلد اول و دوم کتابم که با عنوان خاطرات یک روزنامه‌فروش منتشر شده است، جلدهای بعد این کتاب را حداقل تا جلد پنجم تدوین و در اختیار علاقه مندان به تاریخ مطبوعات کشورم قرار دهم و لازم می‌دانم همین جا از مجله مدیریت ارتباطات که در شماره ۵۵ این مجله و در آذرماه سال ۱۳۹۳ با من گفت‌وگو و عکسم را روی جلد مجله قرار دادند، صمیمانه تشکر کنم.

 

 لازم به توضیح است که محمد ابراهیم رنجبر امیری تاکنون دو کتاب با عنوان «خاطرات یک روزنامه‌فروش؛ ۷۶ سال با مطبوعات» منتشر کرده است که بنا به گفته سید فرید قاسمی، پژوهشگر مطرح تاریخ مطبوعات ایران، این کتاب‌ها نمونه‌هایی خوب از روایت تاریخ شفاهی مطبوعات کشور هستند.

 به یاد دارید نخستین روزنامه‌فروشی که کار می‌کردید، کجا بود؟

 

چهارراه لاله‌زار اسلامبول. آن موقع ۹ ساله بودم و تازه با ۲ برادر روزنامه‌فروش کار خود را شروع کرده بودم.

 

 9 سالگی و روزنامه‌فروشی؟ چطور شد که سر و کارتان به روزنامه‌فروشی افتاد؟

 

من تازه از دست زن بابا در امیرکلای بابل به تهران فرار کرده بودم. آن موقع‌ها امیرکلا در چهار کیلومتری بابل قرار داشت و الان به هم چسبیده‌اند. وقتی به تهران رسیدم دو ماهی در این شهر سرگردان بودم تا توانستم مادرم را پیدا کنم. آن موقع‌ها تهران مثل حالا نبود که ابتدا و انتهایش مشخص نباشد، یک سو لاله‌زار و دروازه یوسف‌آباد و از بالا هم دوراهی یوسف‌آباد بود که الان به میدان سیدجمال‌الدین اسدآبادی معروف است. در قدیم بالای این میدان یک آسیاب بود که به آسیاب گاومیشی معروف بود. ما از لاله‌زار به همراه چند نفر از دوستانم پیاده می‌رفتیم و آب‌تنی می‌کردیم. یوسف‌آباد یک قریه کوچک بود و از آنجا تا ونک بیابان بود.

 

 آن زمان رسم بر این بود که تیترهای پرکشش را داد می‌زدند. جذاب‌ترین تیتری که داد زدید را به یاد می‌آورید؟

 

معمولاً اخبار جنگ و حوادث بیشترین طرفدار را داشت و به همین دلیل اغلب تیتر آنها را داد می‌زدم. در برخی برهه‌ها اخبار جنگ پررنگ‌تر بود مثل حمله هیتلر به ترکیه و روسیه.

 

 در این میان مردم به سمت کدام اخبار بیشتر کشش داشتند؟

 

عده‌ای نظامی بودند که همیشه به سراغ اخبار جنگ می‌آمدند اما عموم مردم زمانی که تیتر خبر حوادث و قتل‌ها را داد می‌زدیم، روزنامه را می‌خریدند و می‌خواندند تا بدانند چه اتفاقی افتاده است. مثلاً یک روز رئیس کلانتری میدان سپه را یک گردن‌کلفت کشته بود. جریان از این قرار بود که رئیس کلانتری او را دستگیر کرده بود و در راه کلانتری، مرد از او پرسیده بود که مرا کجا می‌بری و او هم گفته بود که می‌برمت کلانتری. آن گردن‌کلفت لات هم در ماشین چاقویش را درمی‌آورد و سر رئیس کلانتری را می‌برد که ازجمله خبرهای جنجالی آن زمان بود که خیلی سر و صدا کرد طوری که تا دو ماه این خبر و حواشی آن تیتر یک روزنامه‌ها بود.

 

 خودتان قبل از اینکه روزنامه‌ها را بفروشید، اخبار آن را می‌خواندید؟

 

من سواد زیادی نداشتم. وقتی شمال بودم تا کلاس دوم ابتدایی درس خواندم و قبل از اینکه به تهران بیایم یک ماهی کلاس سوم را خوانده بودم اما می‌توانستم خبرها را بخوانم. هر وقت بیکار می‌شدم داستان‌های مجله اطلاعات هفتگی را مطالعه می‌کردم. سال ۱۳۳۰، امتحان دادم و گواهی‌نامه ششم ابتدایی را گرفتم و پس از آن هم تا مقطع دیپلم درسم را ادامه دادم اما متأسفانه روزی که امتحان ریاضی داشتیم روزی بود که در وزارت دارایی استخدام شده و سرپرست ابلاغ شده بودم و نتوانستم سر جلسه امتحان بروم و نشد دیپلم بگیرم.

. برای اغلب خاطره‌هایی که در کتاب آورده‌اید، پایانی شگفت‌انگیز انتخاب کرده‌اید، مثل داستان جن که خواننده در پایان دچار نوعی تعلیق می‌شود و نمی‌داند موضوع واقعیت داشته یا نه. عمداً این کار را انجام داده‌اید؟

 

واقعیت را گفته‌ام. آن موقع‌ها در خیابان غیاثی (آیت‌الله سعیدی) درجه‌دار گارد شاهنشاهی خانه داشت. آنجا در قدیم حالت بیابانی داشت. وقتی شیر را باز می‌کردند صدای ناله‌ای می‌آمد که بین اهالی شایعه شده بود صدای جن‌هاست. البته واقعیت‌ها و خاطره‌های دیگری را هم داشتم و دارم که در کتاب‌های بعدی‌ام حتماً به آنها اشاره می‌کنم، مثل شرخری که نزول‌خوار بود و وقتی فوت کرد، حدود ۲هزار خانه در شهر مشهد داشت و در خیابان غیاثی و میدان خراسان هم خانه‌های زیادی داشت. وقتی بانک بازرگانی (تجارت) به تازگی تأسیس شده بود، شعبه‌ای از آن در میدان خراسان راه‌اندازی شده بود. در آن زمان این مرد حدود ۱۰۰ میلیون تومان در آن بانک گذاشته بود و آنها به افتخارش جشنی برپا کرده بودند. او هم لباس مندرسی با گیوه قدیمی پوشیده بود و وقتی می‌خواست داخل جشن شود، نگهبان جلوی او را گرفت و نگذاشت داخل شود. او در پاسخ نگهبان چیزی نگفت و کمی بعد به مغازه خواروبارفروشی‌ای که به او بدهکار بود رفت. پشت دخل نشست و یک چک ۱۰ میلیون تومانی کشید و به شاگرد مغازه داد تا یک گونی پول را برایش بیاورد و از او خواست به هیچ‌کس نگوید که کجا نشسته است. حالا فکر کنید ساعت ۴ بعدازظهر بود و همه منتظر حضور این مرد بودند. رئیس بانک با تعجب پول را به شاگرد داد و سراغ مرد را گرفت اما شاگرد پاسخی نداد. کمی بعد چک بالاتری کشید و دوباره به بانک رفت. بار دوم رئیس و هیأت مدیره بانک دیگر شاگرد را رها نکردند و همگی به مغازه آمدند و با سلام و صلوات او را به مراسم بردند و همان نگهبانی که او را به بانک راه نداده بود وادار کردند، مرد را روی دوش‌هایش بنشاند و به داخل بانک ببرد. فردی که اگر او را می‌دیدی، به او کمک هم می‌کردی.

 

 درست است می‌گویند شما قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش کشور هستید؟

 

از من قدیمی‌تر هم بودند اما به رحمت خدا رفته‌اند. اکنون من قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش هستم. حدود یک سال و نیم با برادران روزنامه‌فروش همسایه کار می‌کردم و پس از آن با وجود سختی‌های فراوان در گوشه خیابان‌های مختلف بساط می‌کردم. چون جثه کوچکی داشتم خیلی‌ها مرا اذیت می‌کردند و بارها کتک خوردم اما گلیمم را از آب بیرون کشیدم و توانستم کارم را ادامه بدهم. سال‌ها بعد وقتی ازدواج کردم زمینه استخدامم در اداره دارایی فراهم شد اما من باید با ۲۴۰ تومان یک خانواده سه نفره را اداره می‌کردم. قبل از اینکه دارایی بروم بعدازظهرها از ساعت ۲ در روزنامه‌ها کار می‌کردم، مثلاً برای روزنامه‌های صبح امروز، فرمان و ملیون به خبرگزاری پارس می‌رفتم، بولتن اخبار را می‌گرفتم به سردبیر می‌دادم و تا ساعت ۱۰ شب، کارهای سرپایی را انجام می‌دادم.

 

 کمی درباره خانواده و فرزندان‌تان بگویید. شنیده‌ام فرزندان تحصیل‌کرده‌ای دارید؟

 

بله. شش فرزند دارم؛ سه دختر و سه پسر. حمید پسر بزرگم پزشک است و در آلمان زندگی می‌کند. پسر دیگرم محمد، میکروبیولوژی خوانده است. پسر کوچک‌ترم مهندس راه و ساختمان است که او هم در آلمان زندگی می‌کند. دخترانم هم همه ازدواج کرده‌اند و سر خانه و زندگی خود هستند و هفت نوه هم دارم.

 

قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش ایران، میزبان ششمین نشست تاریخ شفاهی مطبوعات ایران / پایگاه اطلاع رسانی روابط عمومی ایران / ۳ خرداد ۱۳۹۴

خاطرات قدیمی‌ترین روزنامه‌فروش ایران ؛ کیهان پول بیشتری می‌داد تا اسم اطلاعات را دوم بگوییم / خبرگزاری ایسنا / ۵ خرداد ۱۳۹۴

محمد ابراهیم رنجبر اطلاعاتی از سرگذشت خود می‌گوید / باشگاه خبرنگاران / ۳۰ خردادماه ۱۳۹۴

پیشکسوتان روزنامه‌نگاری از دردهایشان گفتند / خبرگزاری ایسنا / ۲۲ آبان ۱۳۹۴

موزه زنده مطبوعات در غرفه مجله صبا / مجله صبا / ۳۰ آبان ۱۳۹۴

مراسم تکریم و تجلیل از اولین روزنامه فروش ایران و جهان انجام شد / اداره کل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان البرز / ۵ اسفند ۱۳۹۶

زندگینامه پیشکسوتان حوزه فرهنگ و هنر در قالب فیلم کوتاه روایت شود / سایت شورای اسلامی شهر کرج / ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

عیادت رییس کمیسیون هنر و ارتباطات از محمد ابراهیم رنجبر / سایت شهرداری کرج / ۱۴ اسفند ۱۳۹۷

 

کد خبر : ۹۵۱۵۵۴۵